به رغم آتش آن چشمهای جذابه
ز عشق؛ همنفسی خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهر پسند نامردی ست
کشیده مردم رو راست را به صلابه
سیاوشانه ز آتش گذشته ام اما
دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاک بودن چیست؟
ز حجره سر به در آورد شیخ: آفتابه
محمد علی جوشایی- زرند 1379
روز به روز گوسفندان بيشتر به هم شبيه ميشوند
الیورتویست وقتی تنبیه و اخراج شد که چیزی را گفت که دیگران نمی گفتند
او فقط گفت: من هنوز گرسنه ام، خواهش می کنم باز هم کمی سوپ بدهید.
«طارق البیشری از اسلامگراهای فعلی مصر، جامعه مدنی را به عنوان یک شبکه غیر رسمی از روابط اقتصادی- اجتماعی متقابل و مستقل می بیند، که خارج از حوزه تعیین کنندگی دولت قرار دارد. وی برای روشن کردن منظور خود بر ساختار نهادهای اجتماعی- اسلامی مانند مدارس قرآن، موسسات خیریه، مدارس، کلینیک ها و سایر مراکز خدماتی و درمانی اشاره می کند که توسط جنبش اسلامی و اخوان المسلمین در مصر تاسیس شده اند. به نظر وی، وجود این موسسات که اغلب بهتر از مراکز دولتی تجهیز شده اند و خدمات ارزان تر و مفیدتری به مردم به خصوص اقشار آسیب پذیر ارائه می دهند، دلالت بر آن دارد که یک ساختار اجتماعی غیر وابسته به دولت از گذشته در جامعه های اسلامی وجود داشته است و امروزه نیز می توان به کمک همان ساختارهای غیر دولتی بسیاری از امور زندگی اجتماعی را به پیش برد. همچنین، به کمک این نهادها می توان با مردم ارتباط نزدیک برقرار کرد و آنها را مورد خطاب قرار داده و در صورت نیاز آنها را در برابر دولت بسیج کرد.»
سبزه ای، محمد تقی (1388)، بررسی سه رویکرد در جوامع عربی در مورد جامعه مدنی؛ مجله جامعه شناسی ایران، دوره دهم، شماره 3، پاییز 1388، ص 124.
در جامعه ما (ایران) به نظر می رسد، تلاش کج دار و مریزی که از سال 1376 برای «فتح جامعه مدنی» شروع شد امروزه دیگر رمقی برایش نمانده است. اخبار ضد و نقیض و مایوس کننده آنقدر وزیدن گرفته است که دیگر جایی برای توجه به مصوبات مجلس باقی نمی گذارد. به این مورد کمی توجه کنید:
«نمايندگان روز دوشنبه در نخستين جلسه علني مجلس در سال 1390 به بررسي جزييات طرح تاسيس؛ فعاليت و نظارت بر سازمان مردم نهاد پرداختند و 6 ماده از اين طرح را تصويب نهايي كردند. براساس اين مصوبه؛ دستگاه هاي تخصصي هر يك از حوزه هاي فعاليت اين سازمان هاي مردم نهاد (سمن) توسط هيات عالي سازمان هاي مردم نهاد تعيين مي شود. طبق اين مصوبه؛ هيات موسس تقاضاي تاسيس سازمان مردم نهاد را حسب حوزه جغرافيايي فعاليت آن در سطح ملي ؛ استان و شهرستان به ترتيب به دبيرخانه هيات عالي و هيات هاي نظارت استان و شهرستان بايد تسليم كنند. براساس اين مصوبه؛ هيات عالي از معاونان ذيربط وزيران كشور (رييس هيات) ؛ امور خارجه؛ اطلاعات و نمايندگان تام الاختيار قوه قضاييه؛ نيروي انتظامي؛ سازمان صدا و سيما؛ سازمان اوقاف و امور خيريه؛ سازمان تبليغات اسلامي؛ سازمان بسيج مستضعفين سپاه پاسداران؛ كميته امداد امام خميني(ره) مركز امور مساجد؛ نماينده منتخب سازمان هاي ملي و نماينده دستگاه تخصصي حسب مورد با حق راي؛ نماينده شوراي عالي استانها و يك نفر از نمايندگان عضو كميسيون اجتماعي مجلس به انتخاب مجلس به عنوان ناظر تشكيل مي شود. در تبصره 2 این ماده و سازمان های مردم نهاد موظف شده اند پیش از دریافت هر گونه کمک اعم از نقدی و غیر نقدی از آژانس های وابسته به سازمان ملل متحد و دیگر منابع کمک کننده خارجی اعم از حقیقی یا حقوقی، میزان کمک و موضوع آن را به صورت مشروح بر حسب مورد برای اخذ مجوز به هیئت عالی اعلام کند.»
این گونه مصوبات مجلس به خوبی نشان می دهد که مجلس ما نماینده مردم نیست بلکه نماینده و کارگزار افکار طبقه حاکم است. با تصویب این گونه تصمیمات فاتحه سازمانهای غیر دولتی را باید خواند ولی نه! نگذارید بیش از اندازه ناامید شویم. اگر یک راه باقی مانده باشد آن یک راه از جامعه مدنی شروع می شود. شاید هنوز جامعه نفس داشته باشد...
برخي حرفها و نوشتهها براي من مثل حرف زور ميماند. حرفهايي كه ربطي به زورگويي ندارند ولي از بس جفنگ و غيرمنطقي هستند كه درست عين حرف زور توي سر آدم ميخورند. از روي خيلي از اراجيفي كه در تلويزيون، راديو، روزنامه، مجله، سخنراني و... ميشنوم با خوردن مقدار قابل توجهي حرص ميتوانم بگذرم ولي برخي از آنها درست عين حرف زور آدم را آزار ميدهد و فراموش نميشود. پس بايد كاري كرد. يكي از راههاي درمانش براي من نوشتن است.
چندي پيش آقاي صديق سروستاني مطلبي در وبلاگ خود نوشتند با عنوان «مگر مغازهی بقالی و قصابیه؟!» كه اينگونه شروع ميشود: « میدانید که دکتر حسن محدثی بحثی باز کرده بود در این مورد که دکتر فرامرز رفیع پور کلا و به ویژه بر اساس آن چه در کتاب “توسعه و تضاد” (چاپ اول، ۱۳۷۶) و در بخش “دین” کتاب آمده، محافظه کاری حکومتی است. پس از آن مهدی سلیمانیه پاسخی داده بود به دکتر محدثی که نه خیر به ششصد و هفصد دلیل رفیع پور نه تنها محافظه کار و حکومتی نیست که خیلی هم رادیکال است و منتقد، ولی نقد و انتقاد خود را طوری در زرورق مداهنه و تمجید و تعریف پیچیده که آخوند جماعت را فتیله پیچ کرده و آن ها هم نفهمیده اند...» ادامه عرايض صديق سروستاني همه پاسخي است به نوشته مهدي سليمانيه كه رفيعپوري كه از آن دفاع ميكني زياد كار شاقي انجام نداده و «آسمان به ریسمان کرده و یکی به نعل و یکی به میخ زده» و چه چه... سروستاني در قسمت پاياني رنج نامهاش (آنطور كه خودش ميگويد) بيشتر از رفيع پور ميگويد و كاسه و كوزه عقب ماندگي علوم اجتماعي (كه به زعم وي عقب مانده است) را سر رفيع پور ميشكند...
صديق سروستاني در قسمت پاياني رنج نامه خود براي اثبات عقب ماندگي علوم اجتماعي در ايران دلايلي ميآورد كه عقل سليم اگر آب روغن قاطي نكند مجبور است از خنده رودهبر شود. براي اينكه به استدلال وي برسيم مجبورم از نوع استدلال او در پاسخهاي سروستاني به سليمانيه استفاده كنم تا به نتيجه درستي در مورد نحوه استدلال وي دست پيدا كنيم.
(قبل از توضيحاتم يك نكته را بد نيست روشن كنم. اين نوشته به قصد حمايت از رفيعپور نوشته نميشود. من شاگرد رفيعپور بوده ام ولي شاگردي كه با ديدگاههاي او مشكل داشته و دارم و قسمتي از اشكالات خود به وي را نوشته و قسمتي را هم خواهم نوشت. قصد اين نوشته براي اشاره به ضعف در نوع استدلال و توجه به گونهاي از ديدگاه لرزان مرقوم ميشود. ديدگاهي كه آسمان را به ريسمان ميبافد تا نتيجه دلخواه خود را بگيرد. توجه به استدلالي كه براي درست دانسته شدن حرفش به ريسماني چنگ ميزند كه فقط شبيه ريسمان است.)
صديق سروستاني مينويسد: «مهدی سلیمانیه مدعی شده که رفیع پور اولین جامعه شناسی است که در سال ۱۳۷۶ وارد محدوده ممنوعه شده و کاهش محبوبیت روحانیت را در کتاب خویش مطرح کرده است و در سی سال گذشته هیچ کس جرأت نکرده چنین ورودی داشته باشد.» سروستاني در ادامه براي رد نوشته سليمانيه استدلال جالبي ميآورد: «من میگویم چنین نیست و پیش و پس از رفیع پور بارها این خود روحانیت بوده، به ویژه امام که خطر دور شدن مردم از روحانیت را هشدار داده و نهیب زده که حضرات به زی طلبگی بر گردند... رای نیاوردن آدمی مثل آیت الله شیخ محمد یزدی در انتخابات مجلس شورای اسلامی در زمان حیات امام نشانهی مهم دیگری بود از این وضعیت [دور شدن مردم از روحانيت]» در جواب سروستاني ورود رفيع پور به محدوده ممنوعه و اشاره او به كاهش محبوبيت روحانيت با نظر امام و روحانيت مقايسه شده است، گويي كه جايگاه و سخن امام و نوشته رفيع پور در يك مرتبه است كه امام زودتر از رفيع پور اشاره كرده اند. يكي بايد از آقاي صديق سروستاني بپرسد آخر راي نياوردن محمد يـزدي در انتخابات حتي اگر نشانهاي از كاهش محبوبيت روحانيت هم باشد چه ربطي به ورود شخصي ديگر به محدوده ممنوعه دارد؟ طرز استدلال بي منطق سروستاني را دنبال ميكنيم تا شايد به نتيجهاي برسيم.
صديق سروستاني در ادامه چنين مينويسد: «مهدی سلیمانیه مدعی شده که کسی حتی از اقربای حاکمیت جرأت نکرده بگوید که بر گرده طلـبهها هم فشار جنـسـی هست و این تنها رفیع پور بوده که تا به حال جسارت عبور از این خط قرمز را داشته. من می گویم، این هیچ خط قرمزی نیست و بارها و بارها در محافل و مجالس مختلف از آن بحث شده. طلبهها هم آدماند و مثل بقیه جوانان و مردان به ویژه در فضای تک جنسیتی حوزههای علـمیه باید متحمل فشارهای جـنسـی مضاعفی باشند و این غریزه انسانی و طبیعی را کمتر کسی توانسته با ابزار مصنوعی سرکوب کند. اگر هم کرده سر از جای دیگر درآورده است. اوضاع آشفته حضرات روحانیت کلیساهای مسیحی را نمی بینید؟» باز هم سروستاني از همان استدلال دست و پا شكسته مدد ميجويد. باز هم نوشتن رسمي و مكتوب يك نويسنده در مورد مسالهاي كه حساسيت روي آن وجود دارد را با بحث بر سر همان موضوع در محافل و مجالس مختلف مقايسه ميكند و در ادامه دوست دارد يك صحبت مبسوط پيرامون غريـزه جـنسي هم داشته باشد. در پايان نيز مشخص نيست توضيح واضحات وي در مورد مشكلات جـنسـي و آوردن جمله « اوضاع آشفته حضرات روحانیت کلیساهای مسیحی را نمی بینید؟» را براي پاسخ دادن به كدام قسمت از موضوع مورد بحث قرار است استفاده كند...
قسمت دوم رنجنامه صديق سروستاني با اينگونه استدلالها و مرقومهاي در نحوه نقد به پايان ميرسد. وي در نوشتهاي ديگر با عنوان «هر کی نذری خورده، خودشم سینه بزنه!» قصد دارد با اشاره به نقش محوري رفيع پور در علوم اجتماعي ايران در ادامه مطالب قبلياش بگويد: «آدمی مثل رفیع پور، سی سال همه کاره علوم اجتماعی ایران بوده، پست و مقام داشته، تیول داشته و صاحب نسق اصلی این حوزه بوده و حالا که موقع مواخذه علوم اجتماعی شده و هر کس قربة الی الدولة والحکومة یک سیخ نذری به علوم اجتماعی میزند، رفیع پور و صاحب منصبانی مانند او نمیتوانند قایم شوند و ساکت بمانند.» حرف اصلي صديق سروستاني اين است كه چرا حالا كه «دوران نکبت علوم اجتماعی کلید خورده، ساکت شدهاند و نمی آیند مرد مردانه و زن زنانه بگویند که چه کرده اند؟» هنوز معلوم نيست منظور سروستاني از «دوران نكبت علوم اجتماعي» چيست؟ اصلا چه كسي گفته كه الان دوران نكبت علوم اجتماعي است؟ سروستاني بايد براي نشان دادن عقب ماندگي علوم اجتماعي (نكبت آن) دليل بياورد. حالا وقت بيت الغزل استدلال سروستاني است. او در ادامه به ماجراي ديدار دكتر حسين ميرزايي با يكي از مقامات بلندپايه كشور اشاره ميكند و ميگويد: «پاسخ صریح و دندان شکن [مقام بلند پايه] به دکتر حسین میرزایی که به دریوزگی افتاده بود و التماس میکرد که به علوم اجتماعی هم اعتماد و اعتنا شود، هم چنان که به موسسه رویان و مرحوم دکتر کاظمی رئیس آن موسسه شد، عبرت انگیز است. برای نخستین بار بود که [مقام بلند پايه] با این صراحت و تلخی و ناامیدی پاسخ میداد که: مرحوم دکتر کاظمی، یک جوانه به ما نشان داد و ما هم به او اعتماد و اعتنا و از او حمایت کردیم و او هم رفت و سلول بنیادی و گوسفند شبیه سازی شده آورد (مضمون گفتار). حالا، تو چه آوردهای که ما به آن دل ببندیم و حمایت کنیم؟!»
به ايرادات سروستاني در بالا اشاره كردم تا به اين استدلال آخر او برسم. استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران فكر كرده جامعه شناسي مثل شبيه سازي گوسفند است كه از شكم ماركس و وبر و... كرهخري، گوسالهاي، بزغالهاي بيرون بكشيم و نشان دهيم كه ببين چه برايت آوردم؟! حالا به من اعتماد كند. (در همين بحث شبيه سازي من كاري به مسائل اخلاقي مرتبط با موضوع ندارم كه خود بسيار جاي بحث دارد) دكتراي جامعه شناسي با آوردن اين استدلال نتيجه گرفتهاند دوران نكبت علوم اجتماعي شروع شده چون فلاني گفته است. از اين استدلال استفاده ميكند تا رفيعپور را براي پاسخدهي به ناكارآمدي علوم اجتماعي جلو بيندازد و بگويد: «هر کی نذری خورده، خودشم سینه بزنه!» استاد تمام جامعه شناسي، علوم اجتماعي اگر قرار است فرمايشات مقـامات كشوري را تاييد كند بله من هم قبول دارم كه ناكارآمد است؛ چون به اندازه كافي تاييد نكرده است ولي اگر هدف و مقصود ديگري دارد شما چرا به اين پيكر صد چاك لگد ميزني؟
سروستاني اين همه ناله سر ميدهد و استدلالهاي صد من يك غاز بالا و پايين ميكند تا اثبات كند به خدا من كارهاي نبودم، برويد يقه رفيع پور را بگيريد كه خورده و برده: «ماهایی که نه سر پیاز بودهایم و نه ته آن و نه جیره و مواجب اضافی داشته و نه از امتیازی بهرهمند بودهایم و نه جایی رایی و نفوذی داشتهایم، هیچ مسئولیتی نمیپذیریم.» سروستاني يادش ميرود اگر هم كارهاي نبوده استاد رشته جامعهشناسي كه بوده. اگر قبول دارد كه علوم اجتماعي درمانده است تا حالا كجا بوده است؟ توي غار اصحاب كهف؟!
اصلا علوم اجتماعي مگر قرار است چه كار كند كه نكرده است؟ قرار است آپولو هوا كند كه عدهاي ببينند و به به و چه چه كنند؟ اصلا كِي به عالمان علوم اجتماعي گفتند كه لطفا فلان معضل را بررسي و اگر راهكاري داريد ارائه دهيد تا ما به كار بنديم كه حالا انتظار معجزه از علوم اجتماعي داريد؟ (البته منكر مشكلات خود علوم اجتماعي و دور بودن بعضي از مباحث آن از اجتماع پيرامون خودمان نميشوم كه موضوعي است درون گروهي- علمي نه سـيـاسي)
لااقل خودت را گول نزن آقاي دكتر صديق سروستاني! حالا كه تنه علوم اجتماعي به سياسـت خورده است علوم اجتماعي نكبت شده است؟
آنچه گفتم از مسئوليت و اشتباهات امثال رفيع پور نميكاهد. ايرادات آنها بايد از منظري ديگر بررسي شود نه با استدلالي كه پايه علمي و عقلي ندارد. آقاي دكتر اگر اساتيدي مثل شما اينگونه استدلال كردن را به دانشجويانشان ياد داده باشند كه بايد «بيكارالدوله» هم تحويل جامعه دهند. پس زياد هم ناراحت نباشيد «همه چيزمان به همه چيزمان ميآيد.»
تا وقتی با جهان های دیگر آشنا نشده اید با جهان خود هیچ مشکلی ندارید و آرامشتان طوفانی نمی شود.

از روزي كه فيلم اول اصغر فرهادي (رقص در غبار) را در سينما ديدم بسيار به كارگردان آن اميدوار شدم. كارگرداني كه نگاه عميقي دارد و به كارش تسلط دارد. آنوقتها زياد اصغر فرهادي را نمي شناختند. او فقط يكي دو سريال خوب اجتماعي كار كرده بود (داستان يك شهر). زمان جلو رفت و فرهادي با هر كار جديدش نگاه ها را به كار و خودش معطوف كرد... بعد از فيلم «شهر زيبا» فيلم «چهارشنبه سوري» را ساخت و بيشتر خودش را سر زبانها انداخت و با فيلم «درباره الي...» خرس نقره اي گرفت...
هيچكدام از فيلمهاي جشنواره امسال را نديدم ولي شنيدم فيلم جديد فرهادي به نام «جدايي نادر از سيمين» غوغا كرده. با مصاحبه اي كه از فرهادي ديدم و آنچه شنيدم و خوانده ام ميتوانم حدس بزنم چگونه غوغا كرده است... عجالتا نوشته فرهادي كه در زير معرفي فيلمش در مجله «فيلم» چاپ شده را ميآورم تا بيشتر متوجه شويد چرا فرهادي فيلم ساز عميقي است.
اصغر فرهادي: بعضي كارهاي ساده وقتي سر وقت انجام نميشود و به بهانه كارهاي ضروري تر عقب ميافتند، آرام آرام خودشان تبديل ميشوند به كارهاي پيچيده لاينحل؛ انگار هرچه عقبتر ميافتند پيچيدهتر هم ميشوند. مثلا يكياش همين كار ساده اين يادداشت! {....} اما كدام ماجرا يا نكته اينقدر اين كار را سخت و تا اين لحظه چار تاخيرش كرده؟ هر با ر به اين يادداشت فكر ميكنم بيشتر از اين كه ذهنم به سمت آن چه ميخواهم بنويسم برود مشغول چيزهايي ميشود كه نميخواهم درباره فيلم بنويسم. از آن عادتهاي عجيب و غريب ذهن است لابد، شايد راحتتر بود اگر چيزهايي را كه نبايد بنويسم، مينوشتم.
هارولد پينتر نمايش نامهاي دارد به اسم «مستخدم ماشيني». دو شخصيتاند داخل يك اتاق، اگر درست يادم باشد، به نامهاي «بن» و «گاس». كارشان اين است كه از طريق يادداشتها يا نامههايي كه به دستشان ميرسد و معلوم نيست از طرف كي و چرا، آدمهايي را كه اسمشان در نامهها آمده و باز معلوم نيست از طرف كي و چرا، آدمهايي را كه اسمشان در نامهها آمده و باز معلوم نيست كي هستند، به قتل برسانند. حالا امشب يا امروز در نامهاي كه رسيده يكيشان مامور كشتن ديگري شده. چرا؟ معلوم نيست. موضوع را انگار هر دو ميدانند و هر دو در هراس اند اما هيچ كدام اين خبر را نميخواهند به روي ديگري بياورند. در طول نمايشنامه، بن و گاس در اين اتاقك تنگ از هر دري ميگويند، بيشتر پرت و پلا، مدام و بي وقفه. حرفهاي زيادي ميزنند تا مبادا حرف اصلي را زده باشند. هر دو ميدانند كافي است سكوتي در بين حرفهايشان بيفتد تا مقدمه اي شود براي باز كردن محتواي نامه و حرف اصلي. هرچند ته همه حرفهاي بي ارزش شان باز ميرسد به همان نقطه اي كه نبايد برسد و دوباره فرار از موضوع با حرفهاي بي ارزش بعدي.
گاهي گفتن ها و نوشتن ها بيشتر از سر آن است كه نگويي و ننويسي. فقط حكايت اين يادداشت نيست.
افتادگي بيش از اندازهاش از تواضع نيست از تكبر بيش از اندازهاش است.
وقتي خيلي چيزها حال آدم را به هم ميزند ديگر رمقي براي نوشتن و تحليل باقي نميماند. نوشتن در اين وبلاگ صرفا براي تخيله شخصي من انجام ميگيريد و گاهي حقيقت نهفته در لابه لاي اين نوشتهها با انزجار و بيادبي (تخليه كننده) همراه ميشود.
تلويزيون روشن است و خبر 20:30 شروع ميشود. در روزي كه مهمترين خبر اكثر رسانه ها زلزله فهرج و ريگان است اخبار با تصوير رويانيان و هدفمند كردن رايانهها آغاز ميشود. منتظرم ببينم كي خبر مربوط به زلزله پخش ميشود. هنوز رويانيان دارد روي وايت برد افزايش نرخ كرايه تاكسيها را حساب و كتاب ميكند. خبر بعدي هم مربوط به زلزله نيست. خبر بعدي هم نيست. روي تصوير نوشته است پذيرفتن يا نپذيرفتن؟ خبر مربوط به پذيرفتن يا نپذيرفتن تصدي پست سازمان ملي جوانان توسط يك خانم است. بالاخره نوبت به خبر زلزله ميشود. يعني اينكه پذيرفتن يا نپذيرفتن پست سازمان ملي جوانان از خبر زلزله مهمتر است. خبر چند ثانيهاي زلزله ميآيد و ميرود. اين بود تمام هم و غم رسانه ملي براي زلزله و زلزله زدگان. اين نوع اطلاع رساني جزو عادت معمول اين رسانه است ولي بهانهاي شد براي اين نوشتن اين سطرها.
من هم قبول دارم كه جان آدمها در اين ديار ارزش زيادي ندارد اما بايد پذيرفت كه جان باختگان و خسارت ديدگان زلزله آدمهايي جز همين مملكت هستند. خسارت ديدگاني كه بسياري از مواقع علاوه بر اينكه به كمكهاي مادي احتياج دارند حمايت معنوي و همدلي ديگر هموطنان نيز ميتواند از آلام آنها بكاهد. مصيبت ديدگاني كه اگر شرايط اجتماعي و اقتصادي ديگري براي آنها رقم ميخورد و خانه خشت و گلي نداشتند الان زنده بودند. با اين بيتوجهي ها قرار است روي چه كم كاريهايي سرپوش بگذاريم؟ از چه فرار ميكنيم؟ تا كجا ميشود درد و رنج هموطنان را فداي اخبار گل و بلبل كرد؟ موضوع حرف من منحصر به خبر زلزله نيست، اين رويهاي است كه رسانههاي ما مخصوصا 20:30 با توجه به مخاطب بيشمار آن در پيش گرفته است. روند كلي پخش اخبار را برايتان توضيح ميدهم. ابتدا چند اتفاق گل و بلبلي كه ميتواند مربوط به افتتاح چند پروژه و يا تلاش مسوولين در اقدامات بي شمار در عرصههاي داخلي و خارجي باشد؛ پخش ميشود. در ادامه گزارشي انتقادي مثلا پيگيري نيروهاي شركتي و يا تخلفات شركتهاي ماشين سازي و يا تخلفات مدارس... به سمع و نظر مردم هميشه در صحنه ميرسد. در انتهاي اخبار نيز يا كامران نجفزاده ديوث از فرانسه و يا آن ياروي آشغال از انگلستان و يا يك خر ديگر از نقاط ترجيحا اروپا يا آمريكا گزارشي را پخش ميكند كه در انتهاي گزارش شما خوشحال ميشويد كه خوب شد در اروپا و آمريكا به دنيا نيامده ايد. گزارشگران ديوث صدا و سيما به نحو احسن از اضمحلال و عدم رعايت حقوق بشر و ضرب و شتم دانشجويان و كثافت بودن غربي ها براي شما سخنوري ميكنند. همه آنچه را گفتم كنار هم بگذاريد: ابتدا اخبار گل و بلبل مبني بر اينكه «همه چي آرومه»، بعد اخبار پيگيري مشكلات مردم و بعد از آن اخبار رفتار غير بشر دوستانه و فاجعهبار غربيها. همه آنچه گفتم چه چيز به مخاطب احمق خود منتقل ميكند؟ بله اين نكته را كه ايول ؛ چه جاي خوبي زندگي ميكنم و ديگر كشورها چقدر بدبخت و بيچارهاند.
مردم نادان و هميشه در صحنه با همين اخبار گول ميخورند و خجسته زندگي ميكنند و روز بعد درباره آنچه در 20:30 ديدهاند با هم حرف ميزنند.
بله زلزله و... هم نبايد مهم باشد. 10 نفر مردهاند كه مردهاند! ديدي خيابانهاي انگلستان پر موش بود؟ ديدي آشغالها از سر و كول شهر ناپل بالا ميرفت؟.....
آنان كه اين شيوه را در پيش گرفتهاند شيوه فريبنده و زيركانهاي در پيش گرفتهاند. فقط يك نكته ميماند و آن هم اين است: ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي....
و بدين سان ما دوره ميكنيم شب و روز را، هر را و هنوز را....
اين هواپيماها به قصد كدام برجها(ي دو قلو) بلند ميشوند؟
چندی پیش وقتی تلویزیون را روشن کردم کانال چهار در حال پخش مستندی در مورد زندگی یک خانم معلول (از ناحیه پا) بود. خانم معلول که میلنگید مجسمههای چوبی بسیار زیبایی درست میکرد و از راه فروش آنها امرار معاش میکرد. در قسمتی از فیلم آن خانم خاطره جالبی را نقل کرد. می گفت: «یک روز به اتفاق یکی از دوستانم در حال پیادهروی بودیم که یکی به ما نزدیک شد و آدرس پرسید، فردی که آدرس میپرسید اصلاً به من نگاه نکرد، دوستم كه با محله ما آشنا نبود نگاهي به من انداخت؛ منظورش اين بود كه آدرس كجاست؟ شخص درخواست كننده آدرس باز هم به من نگاه نكرد. آن خانم ادامه داد: من مال همان محله بودم و آدرس را بلد بودم ولي آن شخص حتي يك نگاه هم به من نكرد فقط به خاطر معلوليت پايم! من هم كه آدرس را بلد بودم به او نگفتم.» خلاصه اينكه آن خانم از اين گونه رفتار مردم گله داشت كه بعضيها فكر ميكنند شخص معلول خيلي چيزها از بقيه كم دارد، اين تفكر آنقدر تأثير گذاشته بود كه يك فرد فكر ميكرده محال است يك خانم معلول آدرس بلد باشد كه حاضر نشده حتي به او توجه كند. فيلم زندگي او به خوبي نشان ميداد كه آن خانم با پايي معلول بسيار بيشتر از آدمهاي سالم فعاليت ميكرد و مفيد بود. او آثار چوبياي خلق ميكرد كه آدمهاي دست و پا دار و سالم (از نظر جسمي) قادر به خلق و در موارد بسياري درك هنر او نبودند. دست كم گرفتن تواناييها و شايستگيهاي آن خانم از طرف جامعه در تلاش و پيگيري روزانه او نقش منفي نگذاشته بود اما خاطره بيتوجهيها و قضاوتهاي نادرست قطعاً در خاطر او باقي مانده بود. افراد بر اساس حواس پنجگانه خود دست به قضاوت در مورد ديگر افراد ميزنند. عدهاي را بالاتر از آنچه ميبينند كه هستند و عدهاي را كوچكتر از آنچه هستند. با همين قضاوتها عدهاي را پايين ميكشند و عدهاي را بالا ميبرد. قضاوتهايي كه گاهي آدمها را تحقير ميكند.